محمد بن جرير الطبري (مترجم: جمعى از علماء در نيمه دوم قرن چهارم)

569

جامع البيان عن تأويل آي القرآن (تفسير طبرى) (فارسى)

و سپاه بنى اسرايل همه بحرب آمده بودند و حرب همى كردند . پس بلعام بيرون آمد بخرى برنشست و خر را براند همى رفت كه بر سر كوه شود و دعا كند . آن خر به او به راه اندر بسخن آمد ، گفت يا بلعام برين سپاه بنى اسرايل دعا مكن كه اين سپاه خداوند تو است كه اگر تو بريشان دعا كنى ترا بد افتد . بلعام چون حديث خر بشنيد برگشت ، گفت بروم ، من دعا نكنم . ابليس لعنه اللَّه همانگه بر صورت آدمى او را پيش آمد ، گفت يا بلعام چرا بازگشتى ؟ گفت از بهر آن كه اين خر با من بسخن آمد ، من اين دعا نكنم . ابليس او را گفت چرا نادانى ، خر همى سخن گويد ! كه آن ابليس بود كه اندر دهان خر با تو سخن گفت ، برو و اين دعا بكن تا اين سپاه از در اين شهر باز گردد ، و آن گاه كه اين سپاه بازگشته بود اين مردمان ترا چون پيغامبرى دارند . پس بلعام بازگشت و بر سر كوه برفت و آن نام بزرگ خداوند بر زبان بگردانيد ، گفت يا ربّ تو اين سپاه ازين شهر باز دار . همانگه سپاه يوشع برگشتند ، و هزيمت شدند ، و يوشع [ را ] « 1 » از آن عجب آمد ، گفت يا ربّ ما بفرمان تو اينجا آمديم ، اكنون چبود كه اين سپاه هزيمت شدند ؟ خداى عزّ و جلّ مر يوشع را آگاه كرد ، گفت يا يوشع مرا بنده‌اى است بدين شهر اندر كه بنام بزرگ « 2 » خويش او را كرامت كرده‌ام هر حاجت كه بخواهد بدان نام من آن را روا كنم . او بر تو دعا كرده است و من آن دعاى او مستجاب كردم ، و سپاه ترا هزيمت كردم . يوشع گفت يا ربّ اگر او بندهء توست و حاجت او روا كردى من بپيغامبرى « 3 » توم نيز حاجت من برو روا كن . خداى تعالى گفت مر يوشع را چه خواهى ؟

--> ( 1 ) ( صو . نا ) ( 2 ) - نام بزرگ . ( صو ) ( 3 ) - پيغامبر . ( صو . نا )